رضا قليخان هدايت
1705
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا چون روى روز شد چو شبم عنبرين عذار * آمد مهم چو صبح و دو ديده ستاره بار بنشست و گفت كاى بوفا سخت سست كوش * در بوته وفا و كرم نيك به عيار آخر چگونه دل دهدت كز چو من گلى * دل بركنى تو خاصه در ايام نوبهار گفتم حقوق صحبت صاحب گذاشتن * كاريست بس ضرورت و من بنده حقگزار برتافتم عنان سوى راه و رفيق من * خوف شب و مشقت روز و فراق يار راهى دراز و تيره چو گيسوى آن پسر * ليك از شكستگى چو سر زلف آن نگار صحراى او فراختر از عرصهء اميد * فرسنگ او درازتر از روز انتظار را هم چنان و اسبى چونان كه گفتهاند * از كاهلى كه بود نه سگ سگ نه راهوار كوه احد به روز گرانى شده نسيم * سد سكندر آمده با زور او غبار در راه آنچه ديدهام از روزگار دون * بادا نصيب دشمن دستور شهريار در مدح سلطان جلال الدّين صلاح يافت زمان و فلاح يافت زمين * ز يمن جاه و جلال ملك جلال الدّين خدايگان ملوك جهان كه بهر عدوش * فلك كشيده كمان و جهان گشاده كمين عجالهايست ز عزمش همه شتاب فلك * فضالهايست ز حزمش همه درنگ زمين سواد طرهء خطش مركب است به شام * قباى قامت بختش مرتب است بچين سماع خوشتر او بانگ اسب روز نبرد * شراب بهتر او خون خصم موسم كين زهى سلالهء خصمت خلقتنى من نار * خهى بقيهء علمت خلقته من طين فلك بايستد ار هيبت تو گويد هان * زمين بجنبد گر حشمت تو گويد هين و له ايضا شود ز خون عزيزان بنان تو رنگين * اگر به دست خود آن خاك را بيفشارى هرآنچه خورد زمين گر به آب باز دهد * ز خون عقيق شود چشمههاى كهسارى اگر به چشم بصيرت به كار خود نگرى * سزد كه مردم ديده به خون در آغارى